تبليغاتX
کلبه کوچولوی من

کلبه کوچولوی من

نوشته های من در کلبه کوچولو


 


 

امام رضا (ع) یه امام مهربون و نازنینن مثل همه امامامون. خیلی دوستش دارم و خیلی برام محترمن.

با مامان سحر قراره که شب تولدشون بریم حرم و از حال و هوای قشنگ اونجا لذت ببریم...می دونم که همه تون دلتون میخواد این شبا کنار حرم امام رضا باشین...اگه سعادت نصیبم شد و رفتم حتما براتون دعا میکنم...

 


شما هم برای من دعا کنین و برای همه کسایی که التماس دعا میگن...

اینقدر حرف دارم با امام رضا که فکر کنم شب رو باید توی حرم بمونم و باهاشون حرف بزنم...البته خیلی از حرفام مربوط به خودم نیست...

به هر حال ...

میلاد زیبا و فرخنده و پر برکت آقا امام رضا علیه السلام رو به همه

 شما دوستای گل و نازنینم تبریک میگم...

 


    هر روزتون عیــــــــــــد
 

   و      

 همه عیداتون مبارک


 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعتتوسط بهار | |




 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

وای چقدر دلم براتون تنگ شده اینقدر تنگ شده که دیده نمیشه

حال و احوالتون چطوره ؟ خوب و خوش و سرحالین ؟

با پاییز چه می کنین؟ مدرسه ایها با مدرسه چطورن؟

با این مریضیها و سرفه ها و ...

انشاءا... که هیچوقت مریض نشین و سلامت و تندرست باشین

 

از مدرسه ها هیچی نمیگم همه میدونن چه جوریه دیگه . درس و مشق و ...

اوضاع کلبه کوچولوی ما هم کمی ابریه 

مهم نیست کار آدم بزرگا همینه دیگه .

نمی تونن مثل بچه ها بزرگوار باشن !!!

چند روز پیش مامان سحر حالش گرفته بود. مامان میگه : کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو رو ۲ ساله که از ایمان (پسر خاله م ) گرفتم . چند سال پیش هم این کتاب رو خوندم . اما انگار الان دوباره وقتش بود که بخونمش . کتابو گذاشته بودم توی کشو . حسابی حالم گرفته بود و دنبال دفترای خاطراتم میگشتم که دیدم کتاب کیمیاگر روی همه کتاباست و داره بهم لبخند میزنه. فهیمدم که بالاخره موقعش رسیده که بخونمش . یه بار دیگه . با یه دید دیگه و با یه درک دیگه.

اینا حرفای مامان سحر بود. کتاب کیمیاگر براش شده بود یه کتاب آسمانی . چسبیده بود بهش و ولش نمیکرد. حالشو خیلی بهتر کرده بود. مامان میگه این کتاب معجزه می کنه و باید چندین بار خونده بشه تا معنای عمیقشو بفهمی...

از این حرفا فهمیدم که هرچیزی موقعی داره که تا وقتش نرسه تاثیرش قابل احساس نیست...

باز رفتم توی فاز حرفای فلسفی و ماوراءالطبیعه!!!!!

راستشو بخواین منم مثل مامان سحر به این چیزا خیلی علاقه دارم .دلم میخواد از همه رازهای جهان سر در بیارم.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعتتوسط بهار | |



سلام بر همه دوستای نازنینم

نماز و روزه ها قبول باشه...

عیدتون مبارک

خب به سلامتی یه ماه رمضون دیگه رو پشت سر گذاشتیم و امیدوارم که بازم سعادت داشته باشیم که ماههای رمضون رو تجربه کنیم.

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم که آیا واقعا ماه رمضون برای من مفهوم واقعیشو داشت؟

از مامان پرسیدم : به نظرتون ماه رمضون چقدر توی اخلاق و رفتار آدم تاثیر داره؟

مامان سحر گفت: اخلاق و رفتار آدم باید در تمام طول سال درست و قشنگ باشه نه فقط ماه رمضون. ما توی ماه رمضون فرصت اینو پیدا میکنیم که برکات و الطاف خدا رو بهتر درک کنیم.روزه گرفتن تنها نخوردن و نیاشامیدن نیست باید دل و روحت هم روزه باشه. باید نفست هم روزه باشه. مهم اینه که تمرین تقویت روح رو داشته باشیم.

حرفای مامان جالب بود. اما واقعا اینطور شده یا نه؟ نمی دونم شاید هنوز درک درستی از ماه رمضون ندارم. شاید هنوز به چشم یه امر واجب بهش نگاه می کنم که فلسفه شو نمی دونم . البته شبای احیا فرصت خوبی برای بنده های خداست که خونه های دلشونو بتکونن و صاف بشن .

خب بگذریم ...

یه روز دیگه از تابستون ۸۸ مونده...

راستی که عمر مون چقدر زود میگذره

شاید نتونم زیاد بیام توی وب و آپ کنم ...

راستشو بخواین یه خورده ( یه خورده از یه خورده بیشتر) دلم گرفته یعنی رو به بغض و گریه ام ...البته ممکنه بخاطر هوای ابری باشه ها...

دلم یه جوریه ...انگار استرس دارم ...

از اینم بگذریم

امیدوارم شروع مدرسه ها برای همه دانش آموزا شروع موفقیتای قشنگ و فراوون باشه. سلامتی و بهروزی و سعادت همه شما دوستای گلم رو از خداوند خواهانم...

خب زیاد هندیش نکنم دیگه...خوب نیست با گریه و بغض خداحافظی کنیم . من که نمی خوام برم که دیگه نیام...

بازم میام سر میزنم آپ می کنم نظرا رو می خونم اما ممکنه یه خورده دیر بشه...

به هرحال اوقات خوبی رو باهاتون داشتم دوستای خوبو با محبتی پیدا کردم. خاطرات تلخ و شیرین و حرفای دلمو بهتون گفتم و از حرفای قشنگتون استفاده کردم

دیروز که ماه عسل رو میدیدم با خودم فکر کردم چقدر آدم می تونه برای دیگران مفید باشه . حالا هر کسی از هر طریق. با نوشتن با خوندن با حرف زدن با پول با عشق با محبت ... هر کسی از هر راهی که بتونه گرهی رو باز کنه و دردی رو درمان کنه ... مهم اون رسالتیه که به عهده آدماست و گاه ازش غافلن...

باز بحث فلسفی شد...

خب دیگه ......................................فعلا بای بای

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعتتوسط بهار | |



سلام و صدسلامSpring and Easter II Spring Smileys

خوب و خوش و سلامتین؟نماز و روزه هاتون قبول باشه. شبهای قدر هم نزدیکه و زمان استجابت دعا و رقم خوردن سرنوشت یکسالمون.

گاهی وقتا که فکر می کنم می بینم خدا چقدر مهربون و نازنینه .خیلیییییییی مهربونه چون همش فرصتهایی رو در اختیار بنده هاش میذاره که هرجور شده اونا رو به سمت خودش بکشونه و از گناها و خطاهاشون بگذره.

 

وقتی خوب فکر می کنم میبینم که اون خیلی خیلی بخشنده و مهربونه . ما رو خیلی دوست داره و خیلی مشتاقه که بهش رو بیاریم.

مامان سحرم میگه : من همیشه شرمنده مهربونی خداوندم چون با وجود تمام خطاهایی که میکنیم بازم تنهامون نمیذاره.بازم دوستمون داره. بازم می خواد به سمتش بریم.

اما ما بنده های خدا گاهی وقتا یادمون میره که خلیفه خدا بر روی زمین هستیم. خلیفه کسیه که ویژگیهاش شبیه اونی باشه که جانشینش شده. یعنی ما باید خیلی شبیه خدا باشیم. صفاتمون باید به اون شباهت داشته باشه.  مهربونی ‌بخشندگی صبوری ...

خب خیلی حرفای بزرگانه زدم ببخشید..

.

مامان سحر امروز یه ربع مونده به اذون بیدار شد و من و بابا شهروزو بیدار کرد برای سحری.

طفلک خوابش برده بود. اما با چه سرعتی چای رو آماده کرد و غذا رو گرم کرد ها...

بازم وقت داشتیم که بدون سحری روزه نگیریم ...

با خودم گفتم : عجب انسان موجود جالبیه ها . خودشو با هر شرایطی وفق میده . اگه بخواد و اراده کنه توی چند دقیقه میتونه خیلی کارا بکنه...کتری رو بذاره که جوش بیاد... غذا رو بذاره که گرم بشه...چای دم کنه ... غذا بخوره ...چایی بخوره....مسواک بزنه...آب بخوره...ظرفا رو بشوره....و بعد اذون بگن و بره نماز بخونه!!( لازم به ذکر است که ما از ماکروفر و چای ساز و ...استفاده نمی  کنیم)

جالبه نه . همه این کارا رو میشه توی ۱۰ دقیقه انجام داد میشه توی ۴۰ دقیقه انجام داد . اما کیفیت کار مهمه. توی ۴۰ دقیقه می فهمی چی خوردی و با آرامش کارتو انجام میدی اما توی ۱۰ دقیقه با استرس و بدون اینکه بفهمی چی می خوری...

اووووووووووووه چه تفسیری کردم من .حالا یه شب این مامان من خواب مونده ها....

شبای قدر ما رو هم از دعای خیرتون محروم نکنین.... خیلی دوستتون دارم ...التماس دعا

 -

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعتتوسط بهار | |



 

 

 

سلام سلام صدتا سلام

دایی سعید و خانمش و دختر دایی هفته پیش ترکیه بودن. شنبه اومدن. شبش رفتیم خونه شون. چقدر از اونجا تعریف میکردن. از زیبایی و نظم و امکانات و آدماش و ..

تازه میگن ترکیه جزء کشورای خیلی پیشرفته نیس و اروپاییا زیاد قبولشون ندارن...

اما از هرج و مرج و بی نظمی فرودگاههای ما و کارای ایرانیا میگفتن و آدم متاسف می شد که با این ادعای فرهنگ و تمدنی که ما داریم ( البته داشتیم ) چرا وضعیتمون اینجوریه؟ یعنی اونجوری که لیاقتشو داریم نیس.

خلاصه سوغاتی هم برامون آورده بودن. لباس . شلوار لی .  کفش

دایی بهمون توصیه کرد که حتما بریم و اونجا رو ببینیم . من و مامان سحر خیلی دلمون می خواد تمام دنیا رو ببینیم ولی بابا شهروز خیلی اهل این حرفا نیس.

اما مامان میگه هرجور شده باید کشورهای تاریخی رو ببینم مثل ایتالیا - هند- چین -

گرچه همین ایران خودمون هم خیلی جاهای زیبا داره که ما هنوز ندیدیم.

  

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعتتوسط بهار | |



سلام

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

چند روزیه که به دلیل قطع اینترنت نتونستم بیام توی وبم و باهاتون حرف بزنم.

گفته بودم که قراره برای دایی کوچیکه


 

برن خواستگاری و...JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

خلاصه بگم براتون که یکشنبه بعدازظهر مامان سحر و خاله سیما و خاله سیمین و مامان بزرگ و دایی جون و دایی کوچیکه رفتن شهرستان برای آشنایی با خانواده دختر خانم.

ما بچه ها و باباها هم از رفتن به این جلسه محروم بودیم چون معنی نداشت که لشکر کشی کنیم .

مامان سحر کلی به خودش رسیده بود. خلاصه ساعت ۳ دایی کوچیکه اومد دنبالش که برن . خلاصه کلام اینکه مامان رفت و ساعت ۲ بعداز نصفه شب اومد و صبحم گفت که شام اونجا بودن و حرفایی از باب آشنایی و معارفه گفته شده اما زیاد مورد پسند خانواده مامان سحر نبودن...

به هرحال عروسی سر نگرفته دیگه ...یک کلام!

من اونشب کلی ذوق داشتم که مامان با یه عالمه خبر خوش میاد و تاریخ برگزاری مراسم عقد و عروسی و سوت و دست و جیغ و رقص و لباسای خوشکل و موهای ناز و ...رو میگه که اونم نشد و ذوقم حسابی کور شد.

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes
مامان بزرگ و دایی جونم هم روز جمعه رفتن شهرخودشون.مامان بزرگ میگه از همون شهر خودمون یه دختر خوب برای دایی پیدا میکنه.
JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

ما هم همچنان منتظریم که عروسی دایی کوچیکه رو ببینیم...

چهارشنبه شب رفتیم بیرون شهر با همه خاله ها و مامان بزرگ و دایی و اینا ...جاتون خالی آش رشته خوردیم و آش ترخینه . خیلی خوشمزه بود. من هنوزم جا داشتم که آش بخورم اما دیگه نه بابا شهروز به حرفم گوش داد نه مامان سحر.

شب جمعه هم همه خونه ما بودن و خیلی خوش گذشت . ..

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعتتوسط بهار | |



 

سلاااااام  خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

من برگشتم...

مامان سحر ۲ هفته مرخصی گرفت . بابا شهروز گفت تعطیلی شرکتش یه هفته است از ۱۷ مرداد . برای همین مامان گفت چون میخواد بیشتر پیش مامان بزرگ اینا بمونه پس ۲ هفته مرخصی میگیره.

خلاصه من و مامان و خاله سیما و بابا شهروز رفتیم شهرستان و بابا ما رو رسوند و برگشت.توی اون مدت که شهرستان بودیم چند روزش مصادف بود با مراسمی به اسم برات . 

میرن سر خاک از دست رفته هاشون و خیرات میکنن. ما هم میرفتیم سر خاک بابابزرگم . مامان بزرگها و بابا بزرگها و خاله  و عمه مامان سحر .

بعضی از بچه ها و افراد فقیر با کیسه های پر خوراکی میومدن سر قبرا و فاتحه خونده و نخونده از خوراکیا میگرفتن. اصلا خیلی ها فقط برای همین میان که برای خودشون خوردنی های جورواجور جمع  کنن.شکلات و نبات و کیک و نون و شیرینی و...

خلاصه یه شبم رفتیم عروسی پسر دایی ناتنی مامان بزرگ . ساز و دهل و رقص محلی و سنتی و ... بامزه

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes
بود.تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

وقتی هم توی خونه بودیم بحث های مختلفی بود درباره ازدواج دایی کوچیکه و مسائل دیگه که مامان سحر میگه هر چیزی رو نباید بگی...

یه شب هم با مامان و خاله ها رفتیم پارک و اونجا مامان کلی ورزش کرد و بعدشم شام خوردیم جاتون خالی..

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

یه شب دیگه هم با مامان رفتم یه پارک دیگه که خیلی بزرگ و خوشکله اسمش پارک توحیده . مامان هم کلی خوراکی خرید و کلی هم بازی کردیم. ساعت ۹ شب هم رقص نور و آب و موسیقی بود. خیلی خوشکل بود خیلی ...

یه مهتاب زیبا روی استخر بود و صدای موسیقی و آب و نورهای رنگی و... خلاصه ذوق و شوق من و مامان سحر ...کلی حال کردیم

بعد از یه هفته بابا شهروزم اومد و گفت که تعطیلی شرکت ۲ هفته شده!

مامان گفت پس بریم مسافرت سمت تهران و ارومیه و ...اما بابا شهروز موافقت نکرد و تازه اون چند روزی که اونجا بود خیلی هم گرفته و بی حال بود!

به هرحال با مامان بزرگ و خاله ها و دایی خداحافظی کردیم و رفتیم باز یه شهر نزدیک دیگه پیش عمو .

بابا شهروز به اونجا که رسید اخلاقش کلی تغییر کرد . البته نه با ما با دخترعموها و عمو و زن عمو. شوخی میکرد حرف میزد .می خندید .

(می دونم که مامان سحر منو بخاطر نوشتن مسائل زندگی دعوا میکنه.)

شب رفتیم پارک و با دختر عموها بازی کردیم و بعدشم شام .

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

روز بعد رفتیم اون شهر دیگه پیش پدربزرگ و مادربزرگ پدری. قبلا گفته بودم که پدربزرگم سرطان داره و داره شیمی درمانی میشه. بنده خدا هیچی نمیتونه بخوره فقط مایعات. قیافه ش خیلی عوض شده. دیگه از اون مرد با ابهت محکم و شاداب و باطراوت چیزی نمونده.

ما خیلی غصه داریم که پدربزرگ اینجوری شده و براش دعا میکنیم که خدا شفاش بده. چقد دنیا بی وفاست. چقدر آدمیزاد ضعیفه. چقد زندگی فراز و نشیب داره .

بگذریم ...

یه روز با مامان رفتیم پارک نزدیک خونه پدربزرگ . اتفاقا پارک خلوت بود. من و مامان سحرم حسابی تاب بازی کردیم . مامان که تا آسمون می رفت .. من رفتم سرسره مارپیچ و مامان سحر شیطون هم پشت سر من اومد بالا و گفت :اومدم مواظبت باشم... بعدشم از اون بالا، ویژ اومد پایین ...

خداااااا چقد خندیدم به این مامان سحر...

حالا مگه ول کن بود ۲ بار ۳ بار هی رفت بالا، هی سر خورد و اومد پایین.

خیلی خوش گذشت بیاد موندنی بود.

بعد از ۳ روز که اونجا بودیم عازم شهر خودمون شدیم و برگشتیم . مامان هم از دیروز رفته سر کار.اصرارمون به بابا شهروز برای رفتن به مسافرت هم بی فایده بود.و بابا شهروز الان بیکار توی خونه است و قراره این یه هفته رو به بطالت بگذرونه !پنجشنبه ظهر رسیدیم و عصر رفتیم خونه خاله .چون اسباب کشی داشت .

یادم رفت بگم که مامان بزرگ و دایی جون هم اومدن که برن خواستگاری ...

قراره امروز خانواده ها با هم آشنا بشن...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعتتوسط بهار | |



JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes
JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes
JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

خب یک ماه از تابستون هم گذشت . چقدرم سریع و با شتاب! بذارین فکر کنم اصلا کار مفیدی توی این یه ماه انجام دادم یا نه. به غیر از خوردن و خوابیدن ...آها....یادم اومد کتاب خوندم . ورزش کردم . نقاشی .بازی . غرغر. جیغ جیغ. دادو بیداد. بداخلاقی و بی حوصلگی...

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

واقعا توی این یه ماه چه کار خارق العاده ای انجام دادم. شما چطور؟ از وقتتون چطور استفاده کردین؟

نمی دونم واقعا تابستون برای استراحته ؟ هم استراحت فکر و هم جسم ؟ البته خیلی لذت بخشه اما یه خورده هم کسل کننده س.بخصوص اگه برنامه خاصی هم نداشته باشی.

چند وقتیه که سوژه جدید خانواده مامان سحر ، شده ازدواج دایی کوچیکه. خب انگار یه دختر خانمی رو پسندیده که مال شهر خودشون نیست. از نظر خانوادگی هم زیاد با خانواده مامان سحر جور نیست. مامان بزرگ و خاله ها زیاد موافق نیستن اما دایی کوچیکه خودش تمایل داره.

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes


مامان سحر فعلا نظرش خنثی است. چون میگه : من هنوز نه دختر رو دیدم نه خانواده ش نه از شخصیت و فرهنگش خبر دارم برای همین هیچ اظهار نظری نمیکنم.

حالا یه روز دایی جون بخاطر نظر مامان بزرگ میگه نمی خوام یه روز بخاطر خودش میگه می خوام!

تا ببینیم خدا چی می خواد.

اگه عروسی سر بگیره ...واااااااااااااااااااااای برای دایی کوچیکه قراره حسابی مایه بذاریم . من و مامان سحر ...آخه خیلی دوسش داریم...

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعتتوسط بهار | |



عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

این تابستونم که داره به سرعت نور میگذره و همچنان لحظه هامون به بطالت برگزار میشه. یه روز میرم خونه دایی. یه روز میرم خونه خاله.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

یه روز کتاب می خونم . یه روز فیلم می بینم . یه روز نقاشی می کشم. اما برنامه تنظیم شده ای ندارم.تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

مربی نقاشیمون هم که چون بارداره و نزدیکه نی نی ش دنیا بیاد فعلا کلاس رو برگزار نمی کنه.

مامان سحرم انگار داره برای اوقات فراغتی که نداره برنامه میذاره. یه روز نشسته پای کامپیوتر و داستانایی که چند سال پیش نوشته رو تایپ می کنه.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

بابا شهروزم حسابی درگیر کارشه و میگه تا آخر این ماه حتی روزای تعطیل هم باید بره سر کار.

مثلا همین هفته پیش هم دوشنبه که تعطیل بود رفت سر کار و هم جمعه.

وقتی هم که میاد خونه خسته و کوفته س . منم نباید صدام در بیاد که بابا استراحت کنه.

هی ی ی ی ...

جالب اینه که بهم میگه تو چرا همش می ری خونه خاله و دایی ؟ بشین توی خونه .تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

خب من حوصله م سر میره آخه. ...

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعتتوسط بهار | |



سلام سلام صدتا سلام

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

من و مامان سحر و خاله سیما چند روز رفتیم پیش دایی جون. خیلی خوش گذشت . مامان و خاله که همه ش بازار بودن.منم دو بار باهاشون رفتم و بقیه شو با دختر دایی ها بازی کردیم و حرف زدیم و خندیدیم.

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes


JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes


یه شب هم که تولد دایی بود بچه ها یواشکی براش کیک گرفتن و کادو و براش یه جشن تولد گرفتن البته چون تولد زن دایی هم نزدیک بود برای اونم کادو گرفته بودن. کلی خندیدیم و خوشحالی کردیم.

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes
دایی جونم هم به مامان سحر پول داد که برای زن دایی یه تیکه طلا بخرن. مامان و خاله هم براش یه دستبند خوشکل گرفته بودن.

زندگی دایی جونم قشنگه . پر جنب و جوش و پر سر و صداست.  همه شون با حالن.

خاله سیما هم کار اداریشو انجام داد. یه نامه استعلام می خواست برای سربازی پسرش.

خلاصه ...

زن دایی حسابی تحویلمون می گرفت و مدام ازمون پذیرایی می کرد. هیچ کاری هم بجز شستن چند تیکه ظرف انجام نمی دادیم. این از همه مهم تر بود البته برای من که خیلی تنبلم..

همکارای مامان سحرم زنگ زدن و گفتن شنبه یعنی دیروز بخاطر برگزاری کنکور ، دانشگاه تعطیله و مامان می تونه یه روز دیگه هم بمونه.

اما ما برای جمعه بلیط برگشت داشتیم و مامان هم گفت دیگه یه روز صرف نداره که بخوایم بلیطو عوض کنیم .

به هرحال سفر کوتاه ولی خوبی بود..

وقتی هم برگشتیم با استقبال بسیار گرم!!!! بابا شهروز مواجه شدیم . اومد دنبالمون توی فرودگاه و بعدم اصلا نپرسید خوش گذشت نگذشت ...چه خبر ...

هیچی اومد توی خونه و دراز کشید جلوی تلویزیون و فیلم غریبانه رو تماشا کرد .

منم با مامان وسایلمونو جابجا کردیم ..

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعتتوسط بهار | |